امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

دو روز دیگه مونده

سلام عزيزم عسلم سه شنبه روز تولدته البته اين نمايش سن بالاي صفحه قات زده و سنت رو 91 سال و 10 ماه زده اشكلي نداره نقص فني به وجود اومده اما اميدوارم 120 سال كه زيادهاما ساليان سال به سلامت زندگي كني درسخون شيشغل خوب بعدش ازدواج كني و بچه دار شي اونموقع تو هم براي بچه هات وبلاگ بسازي و نوه هام خاطراتمون رو بخونن ببينن چه باباي بلايي داشتن راستي ميخوام زماني كه بچه دار شدي وبلاگت رو بهت تقديم كنم البته اگه تا اونموقع زنده باشم خوب خوب بگذريمهنوز كادوها رو حاضر نكردم از فردا بايد شروع كنم امامن چهارشنبه برات جشن ميگيرم با بچه هاي مهد آخه پارتي تايم تو مهدتون يا چهارشنبه اس يا هم شنبه كه من چهارشنبه انتخاب كردم برات بهترينها رو آرزو ميكنم و ...
23 بهمن 1390

اميرحسين و پيتزا

چند روز پيش دوست بابايي بهمون زنگ زد و گفت اومده تهران و يه هفته اس اينجاس و همون موقع كه زنگ زد بابايي گفت خيلي بد ميشه اگه نريم پيشش و خيلي باهاش رفاقت داره اميرحسين خودت هم خوب ميشناسيش بيشتر به خاطر ماشينش از بس به ماشين علاقه داري، عمو حامد رو اسمش مياريم ميگي سوئيچش هم آورده؟خلاصه همون شب هم خاله سيما زنگ زد و گفت ميخوام ببينمتون وفردا قراره برگرديم تبريز كه من ميخواستم برگردم از شانس بدمون تو اتوبان نيايش تصادف شده بود و حسابي قفل شده بود ترافيك بود شديد و من نتونستم برگردم .ورفتيم دنبال عمو حامد وليعصر وبعد از اون يه فست فودي كه خيلي پيتزاش خوشمزه اس و صاحبش يه مرد ارمنيه ومشترياش خاصن . بماند كه هرچي به خاله سيما اينا اصرار كرديم بر...
22 بهمن 1390

عكسهاي تولد رادين

اينم از عكسهاي تولد رادين بقيه عكسهات رو ميزارم ادامه مطلب واي كه حسابي بهتون خوش گذشت بعد از اينكه يكمي از تولد گذشت فقطو فقط درگير بازي بااسباب بازي بودي مشغول بازي ...
22 بهمن 1390

ماماني و عمه فاطمه مربوط به پست كوهنوردي

اينم ورودي كوهستان دارآباد اميرحسين در كنار طايفه پدري به زور بغلت كردم اما تلاش ميكردي بپري پايين گير اساسي داده بودي به دوربين و يه لج هايي ميكردي بازم من و اميرحسين در ارتفاعات دارآباد من و تك ستاره ام عكسهاي خانواده پدري مامان جون عمه و عمو حميد و اينم هنرنمايي اميرحسين كه از من و عمه عكس گرفت من كه داشتم از نفس مي افتادم ...
21 بهمن 1390

تفلده تفلد

سلام اميرحسين جانم خوبي امروز دوشنبه بود و بعد از تعطيلي هفته قبل امروز كلاس موسيقي داشتيم و شما هم عاشق كلاس موسيقي ،خيلي بهتون خوش ميگزره توي كلاس امروز برات پكيج كلاست هم خريدم كه شامل چندتا كتاب و دفترچه نت و سي دي و بلز و فلوت و ريكوردر ميشه كه از ترم بعد آموزش نت شروع ميشه به مامانها ياد ميدن ما هم با شما كار ميكنيم و از ترم بعديش فلوت ميزنين و خيلي باحال ميشه هر چي جلوتر ميريم تا به اونجايي كه از پاييز نود و دو ساز تخصصي شروع ميشه كه از اونجا به بعدش تموم اين زحمات دوسال ونيمه نتيجه ميده عزيزم هفته ديگه پنج شنبه تولد رادين جونه و توي كيدز كلاپ جشنش رو برگزار ميكنه بعدش هم تولد شماست و روز ولنتاينهفرداي تولدت تولد منه و بعداز شما هم تو...
21 بهمن 1390

مهموني ديشب

ديشب رفتيم خونه خواهر شوهر خاله سيما مهموني قرار بود بريم بيرون كه نشد و همه دور هم بوديم و كلي شيطوني كردي با اسباب بازيهاي ريحانه بزي ميكردي ريحانه كوچولو همخيلي بانمك و خوشمل شده بود اينقدر دخمل خوبي بود همه اش ميخنديد و آروم بود دلم براش تنگ شده لپاش محكم ميگرفتم بيچاره هيچي نميگفت خيلي عزيز شده ريحانه جونم در كنار پسرخاله شيطون و بلا بيچاره ريحانه با ترس بهت نگاه ميكنه نمونه ايي از شيطنت پسر خاله و تعجب ريحانه اميرحسين توي باشگاه پسرعمه ريحانه اينم پاپي پسرعمه ريحانه كه هم اميرحسين و هم ريحانه ميترسيدن ازش ريحانه خاله چرا اينقدر با تعجب نگاه پسرخاله ميكني كلا ريحانه تو تعجبه ...
19 بهمن 1390

يه هفته تا .........

سلام اميرحسين جونم ماماني هفته ديگه سه شنبه تولدته و 4 ساله ميشي براي چهارشنبه توي مهد برات وقت رزرو كردم براي جشن تولدت خاله سيما اومده تهران .اما خونه خواهر شوهرشه با هم قرار گذاشتيم امشب بريم بيرون الان هم ميخوايم بريم خونه خواهر شوهر خاله سيما بعد از اونجا با هم بريم بيرون. تولدت مبارك پيشايش نازنينم ...
18 بهمن 1390

تگرگ

اميرحسين امروز داشتي از پشت پنجره به بيرون نگاه ميكردي هواي خيلي جالبي بود بارون مي اومد بعد برف مي اومد دوباره باروني ميشد بعد يهو تگرك اومد و گفتي مامان بيا بريم از تو بالكن نگاه كنيم و ميرسيدي اينا چين منم بهت گفتم تگرگ خيلي برات سوال بود ميگفتي چي تگرگ ؟تگرگ چيه بابا!!!! منم كه بهت ميگفتم قطره هاي يخ زده بارون ميشه تگرگ زياد متوجه نشدي اما تو ذهنت مونده خيلي خوشت اومده بود نگاه ميكردي چه صدايي ميده وقتي ميخورد به بالكن اون وسط حياط تگرگ ريخته ...
13 بهمن 1390

پسر دوست داشتني من

اميرحسين گلي ديروز خيلي لباس تنت كرده بودم وقتي كه اومدم مهدكودك دنبالت يكي از كارمنداي مهد گفت بهت ميخواي بري برف بازي شما هم كه عاشق اينكار ،بعد يهو به من گفتي مامان دوربين آوردي برف بازي كنم ازم عكس بگيري منم بهت گفتم عزيزم زياد برف زياد نيومده و دارن آب ميشن اما اين ديگه تو ذهن شما مونده بود تا امروز صبح كه از خواب بيدار شدي يهو گفتي مامان پاشو بريم برف بازي.ديگه وقتي رفتيم توحياط خودت ديدي زياد نيومده راضي شدي ببين از كجاداري ميري مخصوصا از اون گوشه كه برف هست راه ميري دستت يخ زد خيلي دوست داشتني هستي عزيزم خيلي دوست دارم تا روز تولدت 13 روزه ديگه مونده عزيزم هميشه در قلب مني ...
12 بهمن 1390

رنگ انگشتي

امروز برات رنگ انگشتي خريدم وقتي اومدم مهد دنبالت كلي شوق و ذوق داشتي زود برسيم خونه و بري براي خودت نقاشي بازي توي حموم مهلت ندادي تا رسيدم خونه بدو رفتي حموم و من برات رنگها رو حاضر كردم كه بازي كني مثلا داري قلب ميكشي درنهايت به قول خودت داري همه رو قاطي قاطي ميكني بهت گفتم اميرحسين همه رو بشور گفتي چي من بشورم اينم يه عكس از هواي امروز وقتي بزرگ شي ببيني اين روز هوا چطوري بوده ...
11 بهمن 1390